دارم سخت ترین لحظات زندگیمو میگذرونم! نمیدونم چرا اینی که قرار بود بهترین اتفاق زندگیم باشه اینجوری داره اذیتم میکنه! سر اون قضیه و برخورد احمقانه ای که داشتم نمیتونم خودمو ببخشم، واقعا نمیتونم، خیلی رومخمه! فکنم دوباره دارم به آدمای اطرافم بیشتر از خودم اهمیت میدم. اینجوری نبودم آخه چرا الان اینجوری میکنم
دیشب خواب ایمان رو دیدم! عجیب این بود ک اون اومده بود پیشم میخواست باهم باشیم، منم گفتم تو ک رفتیو اصلا منو قبول نکردی حالا الان چی میگی، گفت حالا برگشتم. همین حسی ک قراره باشه یا دوسم داره کلی حالمو خوب کرد.وقتی بیدار شدم یه لحظه گفتم چرا توی خواب انقدر حالم خوب بود؟ داشتم میگشتم دنبال دلیلش ک فهمیدم همش خواب بوده.
میگفن خب اون زمانی که تو به دنیا اومدی شرایط جوری بود که قرار شد تو با مات باشی و اون با آتیتس. من همیشه باهاش غریبگی میکردم و وقتی که بود معذب بودم. راه اینکه توجهش رو از خود واقعیم بردارم و ازش فرار کنم رو توی خندوندنو شوخی کردنو شلوغ بازی درآوردن، پیدا کرده بودم. از اون موقع این نقاب رو زدم، نقاب بامزه بودنو خندوندن اون. فقط اون! چون نمیدونستم چجوری باید باهاش ارتباط بگیرم، چون برام سخت بود بجورایی خجالت میکشیدم ازش، سعی میکردم به کسای دیگه بجز اون پناه
دیدم داشت فارسی صحبت میکرد منم دیگه باهاش فارسی صحبت کردم. وقتی جا به جا شدم و رفتم ته سالن متوجه شدم همه حواسش به منه، همش نگام میکرد منتظر بود که صداش کنم. وقتی اومد سمتم و اولین بار یهو باهاش فارسی حرف زدم یه لبخند زد ولی انگار با یکمی خجالت، هربار که اومد سمتم همون لبخند همراه با خجالت رو داشت. متوجه شد ایرانی ام، ازم پرسید از کدوم شهری، گفتم تهران، همچنان لبخند شدیدا خجالت آمیزش رو داشت. تاجیک بود، داشتم صحبت میکردم از اینکه خواستم یه سفر برم

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ریاضیات دوره اول متوسطه ( سرزمین ریاضی ) بهترین سایت دندان Abstracr دانستی های حوزه املاک اینجا همه چی هست ام سی فیلم اجناس فوق العاده گاهنامه رنگارنگ